من و زندگیم!
امروز هم یک ظرف یکبار مصرف غذای نذری قیمه داشتیم و به ذهنم خطور کرد
که تبدیلش کنم به دلمه خلاصه یکم بهش رب زدم و یکم هم سبزی معطر و یک یه
ساعتی هم دلمه پیچیدم و به قول عمم خیاطی کردم و به هرکدوم وصله زدم و پیچیدم گذاشتم تو قابلمه. پارسالم 2 بار درست کردم اما امسال حرفه ای تر وارد عمل شدم و به نظرم که خیلی خوب میشه(آخه هنوز نپخته که بخورم!!!)
طبق همه ی خانم ها از آشپزخونه شروع کردم! اول اسفند خیلی ذوق وشوق داشتم برای خونه تکونی. اما خونه تکونی ما
مصادف بود مریضی همسری. دیگه فکر کنین که همسری از یه طرف افتاده بود و
حالش خیلی بد بود و از یک طرفم آشپزخونه غوغایی بود!! همسری عزیزم 4 اسفند خداروشکر خوب شد. و منم کم و بیش کارای آشپزخونه و انجام میدادم!! ولی هنوزم هنوزه کارای آشپزخونه تموم نشده!! البته نمی دونم من حساسم یا همه ی خانم ها اینجوری اند!!! آخه کابینت ها رو ریختم بیرون.دیگه زیر و روی کابینتارو دستمال کشیدم.
ظرفارو هم یکسری که لازم بود بخصوص لیوان ها استکان ها رو توی ظرف آب و
تاید گذاشتم و بعد هم شستم و دستمال کشیدم تا لک نشه!! الانم که کابینت ها تموم شده دارم سقف کابینت ها و سقف آشپزخونه رو با دیوارها و کاشی ها رو میسابم. به امید خدا امروز تموم میشه آشپزخونه. و امیدوارم همسرم، عزیز دلم به من کمک کنه. همسری حاضره کلی پول پای کارگر بده اما خودش ازین کارا نکنه. اما بعضی
کارا مردونه است نمیشه به خانوم کارگر گفت. منم که با کارگر مرد میونه ندارم و سختمه. حالا قراره فردا هم کارگر مامانم بیاد کمکم. انشالله که کارام به زودی تموم شه تا به خیاطی هامم برسم و لباسای نیمه کارمم تموم کتم! سفرنامه کربلا هم مینوسیم انشالله.
حتی اگه بهشت روی زمین توی کشوری باشه که اصلا از آبادی و آبادانی بویی نبرده باشه. بازم اونجا بهترین جای دنیاست. امیدوارم قسمت همه بشه ...... عاشق بودم. عاشق تر برگشتم. قصد دارم سفرنامه بنویسم.
پنج شنبه خواستیم بریم خونه مادر شوهری قبلش رفتیم بنزین زدیم و روغن و فیلتر ماشینم عوض کردیم. اما یهو تو اتوبان ماشین خراب شد و مجبور شدیم منتظر باشیم تا امداد خودرو بیاد. که تقریبا یه یک ساعتی معطل شدیم. تسمه ماشین پاره شده بود. ما هم برای اینکه حوصلمون سر نره نوت بوک همسریو گذاشتیم جلومون شروع کردیم به کارتون دیدن!! ابتکار همسری و داشته باشید که در داشبورد و باز کرده نوت بوکم گذاشته روش، که راحت فیلم ببینیم!!!
با توکل به خدا ظرف ها شسته و سرجاشون قرار گرفت. گاز تمیز شد. سرامیک آشپزخونه جارو و طی کشی شد. یه سری لباس ها شسته و آویزون شد تا خشک شه. بقیه لباس ها هم ساعت 10 شب میریزم که در مصرف برق صرفه جویی بشه!! (اوج مصرف برق در زمستان: 6 تا 10 شب هستش) بابا برقی هستم اینجانب! اتاق ها و هال هم تمیز شد و همینجوری هم جارو دستی کشیدم. که هفته دیگه یه جرو کشی حسابی داشته باشیم!! به امید خودت خدا. همسری هم 10 شب میاد خونه. و من از صبح ندیدمش. و دلم براش تنگه.
سریع با صرفه جویی کامل!! غذا درست کردم. و دیگه غذا و خوردیم بیهوش شدم. وقتی چشامو باز کردم خونه تاریک بود و دیدم خواهری و همسری در خواب عمیقی فرو رفتن. آب اومده بود همه ی ظرفارو شستم و غذا رو بار گذاشتم و خونه و جمع و جور کردم و چایی هم دم کردم که همسری و خواهری بیدار شدن. بعد خوردن چای رفتیم سراغ پخت کیک و به خواهری گفتم من کیک درست میکنم و تو ظرفاشو بشور که شلوغ نشه دورم. کیک که آماده شد رفتم سراغ سوپ شیر و کارای اونم کردم و خواهری رو فرستادم سراغ الویه و بنده خدا همه ی کاراشو کرد و منم ظرفارو شستم و سسشم زدم و خواهری هم تزیین کرد و گذاشتم یخچال و در کوتاه ترین زمان ممکن هم سالاد ماکارونی هم درست کردم. که این وسط آب دوباره قطع شد و کلی من قاطی کرده بودم!! همسری هم سی دی کارتون گذاشته بود که صداش بدجور رو اعصابم بود!! و خداروشکر خواهری گلم بود وگرنه به کارام نمی رسیدم. مهمونی به خوبی برگزار شد و من خسته ونالان بی خیال جابجایی و تمیزی و ظرفا شدم(خوبه بیشتر ظرفارو عروس و خواهری شستن!!) در کنار همسری گلم خسبیدم. صبح هم رفتم واکسن زدم و خسته ونالان تر برگشتم خونه و بیهوش افتادم!! و اصل قضیه اینجاست که!! من الان در یه خونه کثیف نشستم که حوصله هیچ کاری هم ندارم. گفتم این پست و بنویسم و برم سراغ تمیز کردن خونه. بسم الله....
دیروز همسری رفته بود موس خریده بود دوباره! نه بلکم چند باره!! طفلکی تو موس شانس نداره و هردفعه موساش یه بازی در میارن. و در راستای موس خریدن یه فلش جینگولی هم برای من خریده بود! که من با دیدنش در من احساس ذوق و شادمانی همراه با نگرانی و استرس به وجود اومد! که نکنه این فلشم مثل قبلی گم بشه.اونم فلش 8 گیگ!! کلا منم در فلش شانسی ندارم. فلش قبلیم هم کوچولو و خوشگل بود(اما نه به خوشگلی این یکی فلشما!) و وقتی گم شد داخلش پر عکسای خودم بود!! البته نگران نیستم چون مطمئنم تو خونه مامان اینا گم شده و هنوزم چشم براهش هستم!! همسری میگه: غصه نخور اینو 20 تومنی گرفتم که حواست باشه گمش نکنی! من: خب اونم 20 تومن خریدم گم شد. همسری: خب این فرق داره با پول شوهر خریداری شده!! من: آهان راست میگی!!!! (در راستای اینکه آدم هوای جیب شوهرو بیشتر از بابا داره!! بنده خدا باباها!) مرسی همسری گلم. البته اگه بخاطر چیزای مادی بخوام ازت تشکر کنم هروز باید اینجا یه پست تشکر داشته باشیم!! اما من بخاطر مهربونیات ازت ممنونم.
عده ای که چاق بودن یا استعداد خوبی در چاق شدن داشتن !! می گفتن: خوبه انقد می خوری چاق نمیشی! بعضی ها هم می گفتن اندازه می خوری. اون سالی که رفتیم سوریه . غذا خوردنم خیلی خوب شده بود. بنده خدا
مامانم هم باید ناهار می پخت هم شام!! چون ما رحم و مروت نداشتیم اون سال
در خوردن!! خلاصه گذشت و گذشت و ما عقد کردیم و بعد عقدم عروسی کردیم. و خونه شوهر بدجور به ما ساختو و خودمونم نفهمیدیم. یه روز رفتم رو ترازو دیدم از 48_50 که همیشه بودم رسیدم به 61_62!!! و جالبش اینجاست که کسی اینهمه تغییر و متوجه نشد!! حتی خودم!!که بلکه
یه گوشزدی به ما بکنه که مواظب باشم! همین که ما فهمیدیم چاق شدیم. حالا
همه بهشون وحی شده بود انگار که آره، ستاره لپ دراووردی. چاق شدی نه؟!! چند
کیلو زیاد کردی........ گذشت و با وزنمون داشتیم کنار می اومدیم که یکروز خواستیم بریم مهمونی و
به تیپم شلوار مشکی میومد. خواستم شلوار لی بپوشم دیدم از یه جاهایی به
بعد اصلا بالا نمیره!!! کلی خندم گرفته بود. شلوار پارچه ای هم خواستم بپوشم که دیدم اون به زور بالا میره ولی بسته نمیشه.منی که همیشه لباسای راهنماییم هم تنم میشد تا الان!! حالا برای اولین بار این شلواره رو اعصابم رفت بدجور. خلاصه روزها گذشت و گذشت و هی به خودم نهیب زدم و هی یه روز نخوردم و دو روز خوردم تا رسیدم به وزن 56_57 و الان در خدمتتون هستم. کتاب دکتر کرمانی هم خوندم که نوشته بود اگه بخاطر خوش هیکلی لاغر می خواهین بشین فایده نداره. بلکه
باید برای سلامتتیون لاغر بشین. که انگیزه قوی میشه براتون. اگه بدونه من
برای اینکه شلوارهای عزیزم تنم بشه دارم لاغر میشم حتما اسمم و عکسمو تو
کتابش به عنوان با انگیزه ترین فردشناخته شده چاپ میکنه!! همسری هم دید همت من بالاست !! یه شب، البته نصف شب(ساعت 1) بعد از
اینکه از خونه مامانم اینا داشتیم می اومدیم خونمون. یهو بی خبر رفتن دم
داروخانه شبانه روزی و بعد از کلی معطل کردن که من آماده غر زدن بودم. به
صورت غافلگیری با یه ترازو از داروخانه خارج شدند و ما کلی ذوق مرگ شدیم. اومدیم خونه دیدیم ترازو 28 تومنی بازیش گرفته و هی باید بزنی تو سرش تا
کار کنه. و همون نصفه شبی همسری رفت که ترازو پس بده (داروخانه نزدیک بود)
و دوباره با یه ترازو 45 تومنی برگشتن خونه. خلاصه کار ما تو این 1 هفته وزن کردن بوده . و البته کم نکردن! فعلا که بازیش گرفته بدنم و 100 گرم، 100 گرم میام پایین. همسری عزیزم مرسی بابت همه ی مهربونیات. اما همسری همین که 3، 4 کیلو دیگه لاغر شم هی راه میرم میگم چاق شدیا!! حالا وایسا!
همین که برات گریه میکنم دلم باز میشه یعنی تو به من بیش تر از هرکسی آرامش میدی. دوستت دارم و قدرتو میدونم.
برای همین الان به خودم گفتم الکی افسوس نخور و همین الان بنویس. قبل از اینکه بخوابم می نویسم که می خواستم از عید غدیر و خاطراتش از محرم و برنامه های هر شبش بنویسم که نشد. تنبلی. تنبلی بد دردیه!! میام انشالله دوباره مرتب می نویسم.

ما هم شب مهمون داشتیم (مامان و برادر بزرگه و خانومش برادر کوچیکه) و کلی هم کار داشتم.
دور از چشم همسری رفتم تلویزیون و خاموش کردم و اعصابمان به جای اولش برگشت و آب نیزبه جای همیشگی اش!! 

![]()

وقتی برگشتیم ایران میگفتن صورتت پر شده و خوب شدی.اما زیاد چاق
نشدم.
![]()
و بدتر از همه همسری هم دیگه هی چپ و راست میرفت و می اومد میگفت: ستاره چاق شدیا!!!![]()
![]()
![]()
![]()
بعدم که بگی نمی خورم. میگم نه بخور. با ورزش باید لاغرشی عزیزم!!
| Design By : Pars Skin |